تبليغاتX
با گارد باز
عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست...!!!
سلام.

بعد از چندین ماه و سال بالاخره این فیس بوک لعنتی اجازه داد تا یه سری هم به وبلاگ بزنیم.

یادش بخیر...

سال اول دانشگاه یا بهتر بگم همان ترم اول چنان زوق زده شده بودیم که خودمان را آدمای فرهنگی می دونستیم و قصد داشتیم برای دانشگاه نشریه داخلی بزنیم.اما چه داستانها و چه تهمت هایی که به ما نزدن البته الان که دیگه دانشجو نیستیم نباید شانتاژ اخلاقی کنیم ناگفته نماند که یه مقدارش هم راست بود.

بهر حال تمام آن سال ها گذشت و به خاطره ها پیوست هر چند شخصا به غیر از ترم اول هیچ خاطره ای از دانشگاه و دانشجو بودن ندارم ولی با تمام این اوصاف سهم خودم را از دانشگاه آزاد دماوند گرفتم و متاهل شدم.

ازدواج من یک تراژدی غمگین برای عده ای و اشک شوق برای عده ای دیگر از دوستانم بود.حرفهایی زیادی برای گفتن دارم این همه سال و ماه و روز که نتونستم با کسی بزنم و حتی از ترس خواندن مطالبم در کتابچه ی کودکیم نوشتم تا برای امیر کیان پسرک زیبای خودم تعریف کنم.

تا بعد...  

+ نوشته شده در  ساعت 9:10  توسط محمد محسن درختی | 
سلام

پشت میز خودش براش لالایی می گم تا خوابش بگیره...

زندگی مثل توف سر بالا می مونه که اگه بندازی باید جا خالی بدی وگرنه مثل خر تو گل گیر می کنی...

سلام.

من امروز دیوانه نشدم فقط یاد تو بودم و برگشتم به گذشته...

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 16:6  توسط محمد محسن درختی | 
دارم میرم از اینجا
+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1388ساعت 16:13  توسط محمد محسن درختی | 
دارم میرم از اینجا
+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط محمد محسن درختی | 
+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1388ساعت 15:17  توسط محمد محسن درختی |